تبليغاتX
ONLY 4 2 DAY

ONLY 4 2 DAY

ما را به مقام عشق راهی دادند در کوی خرابات پناهی دادند

عشق یعنی

۱. فراوان لبخند بزن هزینه ای ندارد ولی ارزش آن فراتر از تصور است شاید کسی با لبخند تو شاد شود.

۲. هرگز به مقدسات اهانت نکن .

۳. به اطراف خود نگاه کن چیزهای زیادی یاد خواهی گرفت.

+ نوشته شده در  شنبه 11 آبان1387ساعت 10:31 بعد از ظهر  توسط مهدیه   | 

ايمان مومن

 

ايمان مومني كامل تر است كه خوش خلق تر باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 9:56 بعد از ظهر  توسط مهدیه   | 

چهار ديواري من ...

من يك چهار ديواري دارم

و كاغذ و قلمي

كه گاه و بيگاه جور مرا ميكشد

و حرفهاي ناگفته ام را بر كاغذ مينويسد

در آن لحظه قلمم مثل زبانم الكن نيست

من من نميكند

كم نميآورد و ....

مينويسد

شيوا ، بي غلط و بدون بروز هر گونه احساسي

وقتي مينويسم گونه هايم سرخ نميشوند .

اشكهايم فرو نميريزند ، عصباني نميشوم ،‌

صدايم هم نميلرزد ...

و كاغذ چه صبور نوشته هايم را گوش ميدهد

واكنشي از خشم درو نيست

نگاه عاقل اندر سفيه نمياندازد

مرا به خاموشي وا نميدارد

تنهايم نيز نميگذارد

در آخر من آرام و سبك بال به كاغذم ميگويم

همه اينها را گفتم كه بگويم گفتن بلد نيستم

اما نوشتنم بد نيست ...

آنگاه كاغذ را به آب ميسپارم و آب ميداند كه آن را به چه كسي برساند

و من دوباره به چهارديواري ام باز ميگردم

در پي قلمم و كاغذ صبوري ديگر ...

من يك چهار ديوار دارم

پس تو تمام خاطراتم را به خاطرت بسپار

اگر چه احساس من مرده است ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 9:35 بعد از ظهر  توسط مهدیه   | 

یه پیام

 

معیار این نیست که افراد در زمان راحتی چگونه

 عمل میکنند ... مهم این است که آنها در شرایط

سخت و بحرانی چه میکنند .

+ نوشته شده در  یکشنبه 31 تیر1386ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط مهدیه   | 

سلام به همگي

من دوباره برگشتم و ميخوام دوباره داستانهاي عبرت آموز و جالبي رو براتون بنويسم

اميدوارم منو فراموش نكرده باشيد .

و برام نظراتتون رو بنويسيد

فعلا تا بعد ..........

+ نوشته شده در  شنبه 5 خرداد1386ساعت 10:59 بعد از ظهر  توسط مهدیه   | 

81 پیام محبت

سلام به همگی

دلم نیومد دارم میرم براتون پیام نذارم .

۸۱ پیام کوتاه اما زیبا براتون گذاشتم که میتونید با

خوندنش زندگیتون رو زیبا کنید .

نویسنده هاشون رو ننوشتم چون به نظرم خود پیام خیلی مهمتر از

نویسندست .

اگه دوست داشتید که عید خوبی داشته باشید حداقل ۱۳ تا از پیام ها رو

بخونید .

برای خوندن پیام ها به ادامه مطالب سر بزنید .

ضرر نمیکنید . عیدتون هم مبارک باشه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 10:30 قبل از ظهر  توسط مهدیه   | 

سکه

 

 

در خلال یک نبرد بزرگ فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت . فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان داشت اما سربازان دو دل بودند .

فرمانده سربازان را دور خود جمع کرد و سکه ای از جیب خود بیرون آورد ، رو به آنها کرد و گفت : سکه را بالا می اندازم ، اگر رو بیاید پیروز میشویم و اگر پشت سکه بیاید شکست میخوریم .

 

بعد سکه را بالا پرتاب کرد . سربازان همه به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید .

سکه به سمت رو افتاد

سربازان بسیار خوشحالی کردند و نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.

پس از پایان نبرد ، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت : قربان شما واقعا میخواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه  واگذار کنید ؟

فرمانده گفت  : بله و سکه را به او نشان داد .

هر دو طرف سکه یک رو بود !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 1:54 بعد از ظهر  توسط مهدیه   | 

در جستجوی خوشبختی

این داستان برای دوستانیه که به دنبال خوشبختی هستند .

 

در روزگار قدیم پادشاهی زندگی میکرد که در سرزمین خود همه چیز داشت : جاه و مقام ، مال و ثروت  ، تاج و تخت و همسر و فرزندان . تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی بود به هیچ وجه احساس خوشبختی نمیکرد .

پادشاه یک روز تصمیم گرفت ماموران خود را به گوشه و کنار پایتخت بفرستد تا آدم خوشبختی را بیابند و با پرداخت پول پیراهنش را برای پادشاه بیاورند تا پاداشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختی کند .

فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هر کسی که رسیند به او گفتند :                    "آیا تو احساس خوشبختی میکنی؟ "

جواب آنها "نه" بود ؛ چون هیچ کس احساس خوشبختی نمیکرد .

نزدیک غروب وقتی ماموران به کاخ بر میگشتند ، پیر مرد هیزم شکنی را دیدند که داشت غروب آفتاب را تماشا میکرد و لبخند میزد .

ماموران جلو رفتند و گفتند : "پیرمرد تو که لبخند میزنی آیا آدم خوشبختی هستی؟"

پیرمرد با هیجان و شعف گفت : "البته که من آدم خوشبختی هستم ."

فرستادگاه پادشاه گفتند : "پس با ما بیا تا ما تو را به کاخ پادشاه ببریم ."

پیرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد . وقتی به کاخ رسیدند ، پیرمرد بیرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد .

فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برای او بازگو کردند .

پادشاه از این که بالاخره آدم خوشبختی پیدا شده بود تا او بتواند پیراهنش را بپوشد ، بسیار خوشحال بود . پس رو به ماموران کرد و گفت : "چرا معطل هستید ؟ زود بروید و پیراهن آن پیرمرد را برای من بیاورید تا بر تن کنم ."

ماموران قدری سکوت کردند و بعد گفتند :"قربان ، آخر این پیرمرد هیزم شکن ، آنقدر فقیر است که پیراهنی بر تن ندارد !!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 اسفند1385ساعت 1:42 بعد از ظهر  توسط مهدیه   | 

پری دریایی

من پري کوچک غمگيني رامي شناسم


که در اقيانوسي مسکن دارد


و دلش را در يک ني لبک چوبين مي نوازد

آرام آرام


که شب از يک بوسه مي ميرد


و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 اسفند1385ساعت 4:32 بعد از ظهر  توسط مهدیه   | 

گل نرگس

 

بود آیا که در میکده ها بگشایند

گره از کار فرو بسته ما بگشایند

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 12:25 بعد از ظهر  توسط مهدیه   | 

به کجا چنین شتابان ...

خداوندا ....

ـ به كجا چنين شتابان؟


گون از نسيم پرسيد


ـ دل من گرفته زينجا


هوس سفر نداري


ز غبار اين بيابان؟


ـ همه آرزويم ، اما


چه كنم كه بسته پايم


ـ به كجا چنين شتابان؟


ـ به هر آن كجا كه باشد به جز اين سرا سرايم


ـ سفرت به خير! اما ،‌ تو و دوستي ،‌ خدا را


چو از اين كوير وحشت به سلامتي گذشتي


به شكوفه ها ،‌ به باران


برسان سلام ما را

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 اسفند1385ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط مهدیه   | 

عید نزدیکه ...

فقط دو هفته تا عید بیشتر نمونده

 

خودتونو آماده کردید .

 

کینه های دلتون رو تکوندید .

 

سبزه های روحتون رو آبیاری کردید .

 

دشمنی ها رو شستید .

 

زود باشید دیگه تو این دو هفته کاراتونو انجام بدید یه سر هم به خونه مادر پدرتون بزنید ببیند کاری ندارند که براشون انجام بدید .

 

وقت تنگه .... هنوز دل خیلی ها رو باید به دست بیارید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط مهدیه   | 

دلتنگ

باران ببار ...

 

که دلم سخت گرفته است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  توسط مهدیه   | 

در میخانه که باز است ...

 

در میخانه که باز است  چرا حافظ گفت

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

 

در میخانه نبد بسته ولی حرمت می

واجب آمد که ملائک در میخانه زدند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اسفند1385ساعت 12:59 بعد از ظهر  توسط مهدیه   | 

چرا مامان را دوست دارم ؟

چرا مامان را دوست دارم ؟

 

مامان و بابا داشتند تلوزیون تماشا میکردند که مامان گفت : من خسته ام  و دیگه دیر وقته میرم که بخوابم .

 

مامان بلند شد و بعد به آشپزخانه شد و مشغول ریختن غذاهای فردا ظهر در ظرفهای غذا شد . سپس ظرفها را شست و برای غذای فردا از فریزر گوشت بیرون گذاشت و روی کابینت ها را مرتب کرد و ظرفها را جابه جا کرد و بعد از آن کتری را برای فردا صبح پر از آب کرد .

بعد همه لباسهای کثیف را در ماشین لباسشویی ریخت و دفترچه تلفن را سر جایش روی میز قرار داد و تلفن را روی میز گذاشت .

بعد از کمی مکث سطل آشغال اتاقها و آشپزخانه را خالی کرد و حوله خیسی را روی بند انداخت .

بعد ایستاد و کمی کش و قوسی به بدنش داد و بعد به سمت اتاق خواب حرکت کرد .

کنار میز ایستاد ، کتابی که زیر میز افتاده بود برداشت و مایحتاج روز بعد را روی کاغذی نوشت و آن را کنار میز قرار داد .

سپس دندانهایش را مسواک زد .

بابا گفت : من فکر کردم گفتی داری میری بخوابی ، و مامان پاسخ داد : "درست شنیدی ، دارم میرم"

بعد درها را بست .

پس از آن به تک تک بچه ها سر زد ، جورابهای کثیف را در سبد انداخت ، پتویی را روی یکی از بچه ها انداخت ،  ساعت را برای صبح کوک کرد و سپس لباسهای شسته را روی طناب پهن کرد و سپس به دعا و نیایش با خدایش نشست .

در همان موقع بابا تلوزیون را خاموش کرد و بعد بدون اینکه شخص خاصی مورد نظرش باشد گفت : من میرم بخوابم ... و بدون هیچ توجه به اطراف دقیقا همین کار را انجام داد !

 

آیا چیز فوق العاده ای در این جریان نمیبینید  ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 2:58 بعد از ظهر  توسط مهدیه   |